padidekimia

padide kimia.co

داستان پيله و کرم ابريشم
مردي يک پيله کرم ابريشم پيدا کرد و با خود به خانه برد. يک روز پيله کمي باز شد. مرد ساعتها نشست و پروانه را تماشا کرد. پروانه خيلي تلاش مي کرد تا بدن خود را از شکاف ايجاد شده، خارج کند. بعد از مدتي پروانه دست از تلاش کشيد و حرکتي نکرد. به نظر مي رسيد که او تمام سعي خود را کرده است و ديگر قادر به ادامه ي کار نيست.

مرد تصميم گرفت به پروانه کمک کند. او با يک قيچي پيله را باز کرد و پروانه راحت از آن بيرون آمد. اما بدن پروانه متورم بود و بالهايش کوچک و چروکيده بودند. مرد مدتي به پروانه نگاه کرد و انتظار داشت، هر لحظه بالهايش بزرگ شوند و او پرواز کند، اما هيچ يک از اين اتفاقها نيفتادند.

در واقع پروانه تا آخر عمرش همان طور روي شکم خود مي خزيد و بدن متورم و بالهاي چروکيده اش را به اين طرف و آن طرف مي کشيد.

مرد با نيت خير اين کار را انجام داده بود و نمي دانست چرا عاقبت آن چنين شد؟

پيله ي کرم ابريشم محکم بود و سعي و تلاش پروانه براي خروج از آن شکاف باريک، قانون طبيعت بود. براي آنکه آب اضافي از بدن پروانه خارج شود و او موفق به رهايي از پيله گردد.

گاهي تلاش کردن براي زندگي لازم و مفيد است. اگرقرار بود بدون هيچ مانع و مشکلي زندگي را سپري کنيم، ناتوان مي شديم و آن چنان که بايد ، قوي نمي شديم و هرگز قادر به پرواز نبوديم.